دلآنه
برید اینجا https://www.google.com/#q=tasvireto&nfpr=1

من ک نفهمیدم جریان چیه

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ArghavaN  | 

صبحش باران زده بود و چتر را با بی میلی توی کیفم گذاشته بودم.باران شدیدی نبود.سرویس دیر آمده بود و عصبانی شده بودم.از پارک سر خیابان عکس گرفته بودم.سرویس آمده بود با تاخیر رسیده بودم ولی استاد هنوز نیامده بود.کلاس دوم کلی خندیده بودیم به توهماتمان.و دختر شیرازی مدام گفته بود شِت!ناهار نخورده بودیم.حدود یک ساعت با دوستی حرف زده بودم .درراه سلف خیس شدیم زیر رگبار.کلی بدوبیراه از دوست جان شنیده بودم که این هم وقت است منو کشوندی واسه ناهار؟!سریع خود را به کلاس رسانده بودیم و در این بین به بعضی ها هم ایش کشداری گفته بودیم.استاد آمده بود و کلی حرف تحویلمان داده بود و به ما به طور مستقیم گفته بود من گوشام درازه که میگین سری از دبیرستان حذف شده؟قسم وآیه آورده بودیم که بابا al chah daaaaaa.واستاد گفته بود دونت گِت مای مانکی آپ!و از آنجایی که استاد خیلی زبان حالیش است خفه خان(!!)گرفته بودیم و سری حل کرده بودیم و استاد به ما گفت خجالت نکشیدید 15فروردین آمدید سر کلاس؟ماا هم گفتیم دست و جیغ و هورا!واستاد چه میداند آمدنم بحر چه بود؟به کجا میروم آخر و این حرفا!سرهمان کلاس باران گرفته بود.تگرگ به شیشه میکوبید و من در کمترین فاصله از پنجره از صدای رعد و برق دست و پاهایم منقبض شده بود و جزوه نمینوشتم.در راه بازگشت تگرگ های به سان گردو چترم را پاره کردند و تو چه میدانی من اون چتر را دوست داشتم و دوبارهم استفاده نکرده بودم...بغضم گرفته بود.با سردرد راه میرفتم.یک ساعت قبلش بود.گفتم آرزویی داری؟از آرزویش گفت.بغض کردم.گفتم اگه من بگم آرزویی ندارم باور میکنی؟گفت دیاتو خیلی کوچیک کردی.هیچ چیز نگفتم.تلفنم زنگ خورد و ب خیال آن که همان مزاحم همیشگی است میخواستم گوشی را در سر خودم بشکنم.جواب دادم از سر اجبار.الو؟خانوم ...؟

یک ساعت کذشته بود.باران باز هم باریده بود.هوا گرفته بود.پشت پنجره بغض کرده بودم.اینبار آرزویی داشتم...


برچسب‌ها: هاف فان هاف سَد
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ArghavaN  | 

گاهی درخت بی ثمر انجیر می بندد به خود

شیری که پوشالی شده زنجیر می بندد به خود

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ArghavaN  | 

هو هو -هوهو-هوهو-هو(با دهان بسته خوانده شود)

هوهو-هوهو-هوهو-هو

هوهو-هوهو-هوهو-هو

هوهو-هوهو-هوهو-هو

هوهو-هوهو-هوهو-هو

هوهو-هوهو-هوهو-هو

لای -لالای -لالای-لای

لالی-لالای-لالای-لای

لای-لالای-لالای-

لای-لالای-لالای-لای

لای-لالای-لالای-لای

 

توضیح:من درحال زمزمه کردن موزیک وبلاگ و خواندن آرشیو

 


برچسب‌ها: میفهمی منو, le moulin
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ArghavaN  | 

مادر...

 

 

یا زهرا

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ArghavaN  | 

خب فقط یه آدمی که در حالت کلی آنرمال تشریف داره این موقع میاد پست میزاره و کلی حرف میاد به ذهنش ولی استرس میگیره که نتونه ب سا تحویل برسه و حرفاشو قیچی میکنه و میگه که خیلی احمقه که کینه ای نیست.باورکنید این ها شوخی نیست.این ها واقعیات هست.من زود میبخشم.خودشیفته هم هستم اصلا میخوام اخلاقای خوبمو بگم یه عمر متواضع بودیم هیچی نشدیم حالا میخوام خودشیفته باشم.کینه ای نیستم و به خدای خودم ایمان دارم که حقمو میگیره از اونی ک دلمو شکسته منتظر انتقام نمیشینم.من از نتیجه کنکورم خیلی راضیم و رتبم خیلی هم خوب بود و اونایی که سر منو خوردن وبردن ایشاللا بهترشو بیارن(رتبه)خلاصه که من نهایت خودشکنی رو انجام دادم و امروز با همه خوب بودم ولی خب...چه میشه کرد.همه یه مدل نیستن.دلم برای همه همه همه آرامش میخواد.میدونم اگه کسی حرف ناراحت کننده ای میزنه لابد شرایطش سخته.من ک جای اون نیستم.من آدم بزرگی نیستم ولی خب بدخواه هم کم ندارم.برای اونا هم آرامش میخوام.شماهم تو این یه سال خوبی بدی دیدین اگه لایق دونستین حلال کنین


برچسب‌ها: خودشیفتگی
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ArghavaN  | 

حالم خوبه

چون با کسی قهر نیستم.تو فاصله دور ونزدیک همه رو دوست دارم.


برچسب‌ها: میفهمی منو
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ArghavaN 

هرکی فکرش خرابه

هرکی مغزش پوکیده

هرکی عقده داره

براش آرزوی برگشت ب زندگی عادی ندارم

امیدوارم بمیره تا جامعه ای از دستش راحت شن.اگه خودمم جزوشونم تو صدر گروهشون بمیرم:)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ArghavaN  | 

عووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووق

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ArghavaN  | 

آرشیو رو نگاه کردم.بارها وبارها شده که تمام آرشیوم رو کامل بخونم و لذت ببرم.نمیخوام سه سال زندگیم که اینجا بوده رو حذف کنم.جای دیگه ای هم ادامه نمیدم.اگه برگشتم اینجا میام...اینجا بماند یادگار برای دیگران.برای خودم اگه بودم...اگه نبودم برای بقیه که بخونن...کم پیش اومده مطلب کپی کنم بیشتر بیشتر بیشترش دلانه است.واقعا هدفمو برای ادامه  نمیدونم.نه وبلاگ نویس حرفه ای ای شدم نه حتی یک صدم به نویسندگی نزدیک شدم.این پست برای این نیست که دوستان بیان بگن نه تو رو خدا نرو و این حرفا...وقتی میام وبلاگم اصلا انتظار کامنت جدید هم ندارم...وبلاگ نویسی هم یک مرحله ای از زندگیم بود...حالا زندگی دیگه تو چند تا خط خلاصه نمیشه که من مدام بیام بنویسم.میدونم چرت میگم و شاید خیلی زود هم برگشتم.ولی الان نمیتونم بنویسم.چیزی ندارم بنویسم.اینجا هم حذف نمیکنم.بازم میگم این پست برای احساساتی کردن کسی نبود.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ArghavaN  | 

اینجا به زودی نیست می شود...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ArghavaN  | 

دروغ شنیده بودم و خودم را به آن راه زده بودم.سال ها خندیده بودیم و من همچنان به خنگ بودنم افتخار میکردم واسمش را گذاشته بودم رفاقت ناب.میدانید من خیلی غمگین میزنم در نوشته هایم و شاید باشم و شاید نه.من خیلی چرت مینویسم در نوشته هایم ولی شاید عاقل باشم شاید نه.من خیلی زود به همه اعتماد میکنم شاید خنگ باشم و شاید خنگ باشم حتی!اصلا میخواهم مدام از حماقت هایم بنویسم و بنویسم.نه قلمی هست که تمام بشود نه کاغذی که جایی برای نوشتن نداشته باشد!اینجا به بی نهایت میل میکند...وقتی اعصابت به صفر میل کند.خب داشتم چه میگفتم؟اصلا چرا من الان بیدارم در حالی که فردا هشت صبح باید درباره ی یک مطلب خیلی گیج کننده به استاد جواب بدهم؟چرا من انقدر خنگم که سر کلاس اندیشه وقتی دوستم میگوید گوشی اش رادیو ندارد من دنبال رادیو در گوشی اومیگردم و خیلی اتفاقی اهنگی از خوانندگان بلاد کفر پلی میشود!همه این ها را تصور کنید یک لحظه.گوشیدست من است و کلاس سکوت محض!حالا کلاس هم ساکت نبود ها ولی خب بالاخره شانس من کجا ثابت کند که بد است؟موقعیت بهتر از این؟درست وقتی کلاس ساکت است و اندیشه اسلامی داریم!ی آهنگ از انریکه پلی میشود و...بماند که آب شدم از خجالت.باور کنید هم ردیفی های ما حتی کتاب ندارند و مدام در لاین میپلکند و گند کارهایشان در نیامده تا حالا.اما من...خب بحث این بود که من چرا بیدارم؟آهان یادم آمد من از یک نفر در این دنیا که درفاصله ی 4ساعتی از من است خیلی ناراحتم.خیلی زیاد...


برچسب‌ها: در هم بر هم
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ArghavaN  | 

هیچی نوشتنم نمیاد.هیچی.اسفند همینه.اسفند میسوزونه همه چی رو...


برچسب‌ها: میفهمی منو
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ArghavaN 

شاید اسفند بعدی نباشم که آرشیو اسفند امسال را بخوانم


برچسب‌ها: میفهمی منو
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ArghavaN 

خیلی خسته ام.زندگی خیلی کثیف شده.من اینطور حس میکنم.فک کنم بزرگ شدم


برچسب‌ها: دلتنگی
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ArghavaN 

همه چیز از آن جایی شروع شد که مادرم مرا ندید.صدایش میزدم بی توجه بود.فکر کردم شاید به خاطر دعوای چند روز قبل دلگیر بود.بعد از دعوا به سمت شهری که دانشگاه آن جا بود حرکت کرده بودم.ولی اصلا یادم نمی آید چرا دوباره برگشته بودم به خانه.صدای زنگ تلفن آمد.مادر تلفن را پاسخ داد.جواب های کوتاه او نشان میداد که مخاطب بیگانه است.

بله، بفرمایید،همینجاست،مادرش هستم...و بعد از چند ثانیه بی اراده روی زمین نشست.صدایش زدم نمی شنید.در همان لحظه پدر رسید ومادر فقط اسمم را صدا زد: میثم...

پدر مقابلش زانو زد واز چهره ی نگران مادر حالتی عصبی به او دست داد.پدر با صدایی نسبتا بلند پرسید میثم چی؟بگو دیگه زن جونم به لب رسید.

مادر گفت.گفت و من تازه فهمیدم که شاید دیگر وجود ندارم...

نیم ساعت بعد سر جسم نیمه جانم بودیم که به دستگاه ها وصل بود.و به کمک آن ها نفس میکشیدم.چشمانم بسته بود.از دیدن خودم در آن حالت پریشان شدم.نمیدانم چرا میترسیدم...مادر بی تابی میکرد و پدر در سکوتی عمیق فرو رفت بود.پزشک معالجم اعلام مرگ مغزی کرد!به همین سادگی در سن 23سالگی تمام شدم.روحم جسمم را میطلبید.برای زنده ماندن هیچ کاری از من ساخته نبودکنار تختی که جسمم روی آن بود نشستم.سرم را درمیان دست هایم گرفتم.پزشک از همان اول آب پاکی را ریخت روی دست خانواده ام و گفت که  اعضایم بهتر است اهدا شوند.چون من دیگر نمیتوانم بازگردم.مادرم به خاطر همین موضوع چند روز پیش ظهر با من دعوا کرد...نمیدانستم چرا انقدر ناراحت است.من قرار بود یکی از کلیه هایم را اهدا کنم.به یک فرد بسیار بسیار نیازمند.بدون پول!ولی اکنون بایدکل اعضایم اهدا شوند.تصورم مرگ نبود.من میخواستم عضوی از بدنم را بدهم تا دیگری را زنده کنم و خودم نیز با آرامش زندگی کنم.اما اکنون خودم نیز نابود میشدم.

...

امروز روز سوم است.خانواده ام راضی شده اند و من نیز ناراضی نیستم.برای پرواز کردن آماده ام.برای اوج گرفتن..روحم که زنده است و قلبم نیز خواهد تپید.فقط استخوان هایم زیر خاک خواهند رفت...


برچسب‌ها: زنگ انشا
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ArghavaN 

ترم شروع شده و هیچ کس دانشگاه نمی آید.سر کلاس معادلات 7 نفر بودیم!فردا نمیدانم چند نفر میشویم!ولی ظاهرا تا 26 بهمن کلاس تکمیل نمیشود!خب همه پی خوش گذرانی شان هستند و بعضی ها(من) هیچ جایی ندارند که بروند!بعضی ها(من) بعضی درسشان (فیزیک)را میفتند.وبعضی از دوستانشان (ش) بهشان دروغ میگوید و کلا از زندگی شکست میخورندوبعضی ها(من) میروند یک موسسه ای دنبال تدریس خصوصی و از این حرف ها . بعضی ها(مسئول موسسه) کلی تعریف وتمجید میکند ازشان(از من) و هنوز دوهفته است که بعضی ها(من)گوشی شان را سایلنت نمیکنند که مبادا بعضی ها(مسئول موسسه) زنگ بزند و بگوید از فردا مشغول به کار شو.بعضی ها(من) خیلی اعتماد به نفس دارند که 14 واحد از 17 واحد را پاس کرده اند واین ترم بیست واحد برداشته اند وتازه دنبال کار هم میگردند!الله اکبر به این اعتماد به نفس!انگار بعضی ها(من) یادشان رفته ترم قبل چه پوستی ازشان کنده شد با همان 17 واحد درسی که خیلی هم آسان بودند اتفاقا!بعضی ها(من) هیچ چیز از گشتاور و ممان اینرسی(فقط بخوانید من خودم هم نمیدانم چیستند!) نمیدانند و این ترم استاتیک برمیدارند!انتگرال خیلی اشکال دارند و معادلات بر میدارند!خب شما باشید چه میگویید به این بعضی ها(من)؟بعضی ها(من)...

 

 

+اینجارو میخوام عوض کنم...خیلی زیاد


برچسب‌ها: کسی عمق فاجعه را نمیداند هنوز
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ArghavaN 

هر لحظه که گوشی دستمه میرم عکسایی که دخترش تو وایبر ولاین گذاشته رو نگاه میکنم.تو همشون میخنده...همیشه میخندید.با خودم میگم چرا؟چرا اینکارو کرد؟هیچ جوابی پیدا نمیکنم...


برچسب‌ها: هیس, کسی عمق فاجعه را نمیداند هنوز
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ArghavaN 

پنهان کاری هایمان دوباره شروع شده است.روزهای پرکاری را میگذرانیم.روزهایی که وظیفه ی خطیر دروغ گویی بردوشمان است و اسمش را گذاشته ایم نگفتن حقیقت.واز آن جایی که من از این سوراخ بارها گزیده شده ام همان دروغ گویی خطابش میکنم.

مادر بزرگ بارگذشته من طعمه دروغشان شدم والبته توهم بی نصیب نبودی ولی حقیقت  را میدانستی تا حدودی...مادربزرگ دلم برای خراش های صورتت میسوزد.مرا ببخش که عاشقت هستم و نمیتوانم بگویم حقیقت را...دلم برای زخم های دست مادر هم میسوزد...مادربزرگ تو هیچ وقت هیچ وقت اینجارا نمیخوانی.تو فارسی متوجه نمیشوی.واگر کسی برایت این هارا ترجمه کند یک مشت احساس بی منطق تحویل خواهی گرفت.من میدانم تو 38 سال از من بزرگتر هستی ولی باور کن من هم بیشتر از تو نه ولی کمتر از تو پوست کلفت نکرده ام...من حالم خیلی بد است و تمامی پیام های وایبرو کوفت و زهرمارم بدون علامت پرسشی تعجبی وحتی نقطه است...درواقعیت هم کسی نمیتواند بداند چه میگویم و چه میخواهم...مادربزرگ من و تو حالمان خوب است و من نه پسرم را از دست داده ام نه مادرم را نه برادرم را...وحتما حال من بهتر از توست..امروز نقطه ی شکسته مان را پیوند زدیم...آمدم بغلت کردم ودر آغوش هم زاااااار زدیم.من حالم خوب است اما تو باور نکن.تو حالت خوب نیست ومن هم یقین دارم که شکسته تر شده ای و حتی بعد از افشای حقیقت شکسته تر شوی شاید.مادربزرگ من نمیخواهم تعیین تکلیف کنم برای خدا ولی نمیدانم دلت تاب می آورد یا نه...بخاطر من و ما قوی باش...آخ مادر حالم خراب است و تو فقط حال مادربزرگ را درک میکنی و این برایت مهم است که حالش خراب نشود.ولی تا کی؟تا کجا؟مادر تو یک آدم با سیاست هستی که احساسات ندارد شاید...تو مرا دوست داری ما را دوست داری اما احساست زمخت شده است.این خیلی بداست.من هم اینگونه میشوم روزی...مادر کاش هنگام روبوسی با مهمان ها در گوششان پچ پچ نکنی که چیزی درباره مرگ او نپرسند...مادر به من دروغ گفته اید چندسال پیش و نتیجه اش را به چشم دیده اید.با دل این پیرزن نکنید این کار را...وای حالم خیلی بدتر از بد است.فکرم کار نمیکند و کلمات جاری می شوند.اما چگونه؟

این بار نتوانستید من را فریب دهید.من خیلی زود خبر را شنیدم.زنگ زدم ب بابا.گفتم چرا مرد؟گفت چرا ندارد همه میمیرند.پدرجان من میدانم تو آدم با احساسی هستی پس چرا خودت را پشت یک دیکتاتور مستبد پنهان کرده ای...مهم نیست.من دلم نمیخواهد مادربزرگ برود...همین.خودتان میدانید وخودتان.دلم برای خیلی چیزها تنگ شده است.اما دلتنگی فقط غصه دارد.من غصه دارم.دلم خوش بود روز آخر امتحانات به سمت خانه پرواز میکنم.اما کو پرواز...شبها خواب ندارم و تصویر یک جسد که اتفاقا خیلی هم دوستش داشتم و دلتنگش بودم مدام مقابل چشمم است.مرا صدا میزند ومن تا صبح نمیخوابم.شاید این است مفهوم "نفرین یک جسد"


برچسب‌ها: مادربزرگ, کسی عمق فاجعه را نمیداند هنوز
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ArghavaN 

پیام من ب بابام


برچسب‌ها: احسان, محمد, میفهمی منو
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ArghavaN 

ترم بالایی موجودی است که خود را همه چیز دان میداند.به خود اجازه می دهد ترم اولی هارا مسخره کند و انگار نه انگار که روزی ترم اولی بوده است.اگر شما کلاس های ترم اول را تمام کرده اید وحتی امتحان هایتان شروع نشده است خیالتان راحت باشد.چون اکنون ترم بالایی حساب.میشوید.ترم بالایی بازه ی مشخصی ندارد و به جز ترم اولی ها همه ی افراد دانشگاه ترم بالایی محسوب میشوند.تبصره ای ک وجود دارد این است ک دانشجویان ترم اول ارشد ترم اولی حساب نمی شوند.وبه آن هانیز واژه ی ترم بالایی اطلاق میشود.تبصره ی دیگر اینکه ترم اول فقط در کارشناسی مضخرف است.در دکتری(دکترا نخوانید)ترم اولی آقا یا خانم دکتر لقب می گیرند!

این بود انشای من:) 


برچسب‌ها: بدبخت نوشت
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ArghavaN 

هنوز نمیدونم چرا تو ارزشیابی به استاد تربیت بدنی بیست دادم!


برچسب‌ها: بدبخت نوشت
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ArghavaN 

خیلی دوست دارم بعد از اینکه مدرکم را گرفتم بروم سفیر حمایت از کودکان و بیماران باشم.خیلی دوست دارم بعد از اینکه مدرکم را گرفتم بافتنی یاد بگیرم و از این طریق کسب در آمد کنم!نه اینکه فک کنید از رشته ام متنفرممممم و حالت انزجار بهم دست داده است!اتفاقا حالم بهتر شده و دنبال یک کلاه مهندسی هستم که بگزارم روی سرم و چیک چیک!من و کلاه مهندسی همین الان یهویی!!!!

خب ما عادتمان هست که شرایط موجود را قدر ندانیم.تا وقتی دبیرستان بودیم حس مدرسه رفتن نداشتیم  والان دلمان خاطرات آن روزها را میخواهد(فقط خاطرات!)و یک روزی هم میرسد که مثل استاد فیزیک وقتی در پشت جا استادی(!) ایستاده ایم ودانشجویان به ترک دیوار میخندند سرمان را بین دست هایمان فشار دهیم و چشمانمان پر از اشک شود و در مقابل چشمان 40 واندی دانشجو حسرت بخوریم و بگوییم که 10 سال است اینگونه سرخوش نخندیده ایم ویک شعر بخوانیم:

سرفه هایم صدای شیشه خرده میدهند/به گمانم چیزی در درون من شکسته است!

این ترم به ما ثابت کرد که عمر دانشجویی از عمر گل هم کمتر است!وما بهتر است با هم خوش باشیم و همدیگر را به یک عدد چای در روز امتحان نقشه کشی دعوت کنیم تا حالمان جا بیاید(جریان اعتیاد من به چای)واستاد مارا هشت نفر هشت نفر به اتاق مرگ فرا بخواند و به قول خودش 15 دقیقه وقت بدهد و شما مدیونید فکر کنید اگر بیشتر از 8 دقیقه وقت داد!وبا آن لبخند مکش مرگ مایش بگوید: توشمیسیز!و تو فک کنی استاد اهل شهر شماست و توشمیسیز را توشمبسیز بشنوی و خوشحال شوی و این خوشحالی 0.01 ثانیه طول نکشد چون استاد تبریزیست!و این توشمیسیز یعنی قبول نشدید و به عبارت ساده تر افتادی دادااااااش(با ریتم محسن تنابنده در پایتخت).وهمه ی پروژه های 3 تا هزارتومنی مارا با خود ببرد و ما مطمین باشیم که استاد در مسیر بازگشت از دانشگاه به خانه آن هارا در جاده رها خواهد کرد!به زودی میرسد روزی ک 4 بهمن است و من از امتحان فیزیک باز میگردم و میگویم که افتاده ام ولی خوشحالم چون آخرین امتحانمان است!

 

+این پست زیاد "و" داشت دیگه ببخشین

+یکی دیگه این که جنبه فان داشت و ما نهایت تلاشمونو کردیم که نیفتیم نقشه کشی رو!

+و بازهم این که این پست زیادی در هم بود!ببخشید


برچسب‌ها: دری وری های من
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ArghavaN 

دنیا سلام.زندگی سلام.امروز خدا من را به شما هدیه داده است.با من مهربان باشید.:)


برچسب‌ها: خودشیفتگی
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ArghavaN 

من سه پست با موضوع های گوناگون نوشتم و پاک کردم!کلی هم نوشتم ها!نه اینکه بگویید یک یا دو خط! پاک کردم چون هیچ کدام به دلم ننشست و در اصل از دلم برنخواست.حالم خوب نیست.بد نیست.حالم معمولی ترین حال دنیاست.بیایید یک چیزی یادمان باشد.کسی که تمام مطالب وبلاگش غمگین است لزومی ندارد که هیچگاه لبخند نزند وبرعکس.کسی که تمامی مطالب وبلاگش فان و طنز است لزومی ندارد هیچ گاه گریه نکند...برای خواسته های دلهایمان دعا کنیم.و دعای هر روزه نمازمان این باشد: خدایا حسادت و خیانت را از وجودم ریشه کَن کُن.که هرچه گناه در نظرتان باشد از همین دو نشات میگیرند...


برچسب‌ها: دلتنگی, خدا
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ArghavaN 

به نابودی کشوندیم تا بدونم/ همه بود و نبود من تو بودی

بدونم هر چی باشم بی تو هیچم/ بدونم فرصت بودن تو بودی

.

.

تو بگی آره تمومه خدا.به محتاج تو محتاجی حرومه...


برچسب‌ها: خدا, احسان
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ArghavaN 


برچسب‌ها: دری وری های من
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ArghavaN 

بیایید با هم یک قرار بگذاریم.بیایید از تمام لحظاتمان عکسای کنیم.بیایید به هم قول دهیم که عکس هارا در یک جای امن نگه داریم.نه این که با هر سری هنگ کردن گوشی یک فرمت فکتری وتمام!(فهمیدین که منظورم خودم بودم؟)

لحظاتی که با عکس ثبت میکنیم قبل و بعدشان هم در خاطرمان می آیند!من تجربه شخصی ام را به شما گفتم.چون هیچ عکسی از بازه زمانی 10تا 16 سالگی ام ندارم!وایضا هیچ خاطره ای هم یادم نمی آید! آن هم بخاطر موبایل که از وقتی آمد عکس گرفتن با آن مد شد!!!وهمان جریان فرمت واین حرف ها!

این عکس مربوط به شش سالگی من است.آن روز را دقیق دقیق به خاطر دارم.کلا هرعکسی را باجزییات لحظه گرفته شدنش به خاطر دارم...خیلی از دوستان این عکسم را دیده اند ولی گفتم اگر یک روزی اینستارا پاک کردم واین عکس هم نابود شد(کاری که از من هیییییچ بعید نیست) لا اقل در وبلاگم داشته باشمش!

 


برچسب‌ها: پیشنهاد, حرف های بزرگترانه, عکس نوشت
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ArghavaN 

اینجا

واینجا

و نیز اینجا


برچسب‌ها: دلتنگی
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ArghavaN 

یجوری میگن تبلت مارشال برای تمام فصول انگار تبلت اپل مثلا زمستونا از کار میفته!


برچسب‌ها: بدبخت نوشت
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ArghavaN