خب یعنی چی این؟: چرا از بی پولی وسطح پایین بودن من فرار میکنن

این جمله رو یک بنده خدایی تو بینگ جستجو کرده بعد رسیده به وبلاگ من!!!

+ نوشته شده در  جمعه 3 مرداد1393ساعت 14:53  توسط ArghavaN  | 

این سکوت بعد از اذان که همه نماز خوندن و خوابن خیلی ترسناکه...


برچسب‌ها: اعترافات
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مرداد1393ساعت 4:37  توسط ArghavaN 

امشب آرامش مطلق بود...کلی فضای معنوی که اجازه ورود افکار منفی رو نمیداد...امشب محشر بود.دعای ابوحمزه ثمالی با خوندن معنیش شدیدا توصیه میشه...


برچسب‌ها: پیشنهاد, حرف های سروته دار
+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 تیر1393ساعت 4:7  توسط ArghavaN 

یه سوالی که چندوقته ذهنمو درگیر کرده اینه که اینایی که تو وبلاگاشون پست ثابت میزارن و قوانین مینویسن یا تو قسمت درباره وبلاگ مینویسن.ویکی از قانوناشونم اینه که  نظر تبلیغاتی نزارین واقعا فک میکنن  کسی که نظر تبلیغاتی میزاره وبلاگشونو میخونه؟؟؟که قوانینشم بخونه؟


برچسب‌ها: حرف حساب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 تیر1393ساعت 1:20  توسط ArghavaN 

هفته بعدی هفته آخر اسفند بود

خانه ام یک نظافت اساسی نیاز داشت.

با خودم فکر میکردم که از مدیرمان چند روزی برای خانه تکانی مرخصی بگیرم

ولی دانش آموزان این کار را برایم آسان کرده بودند و دیگر مدرسه نمی آمدند

نمیدانم دستمزدهایم را برای چه کسی نگه میداشتم

نه همسری داشتم نه فرزندی

به خواست خودم جدا زندگی میگردم!جدا از پدر و مادرم

اولین جایی که برای تمییز کردن به ذهنم رسید کتابخانه ام بود...

از 5 سال پیش که این کتاب ها را چیده بودم در طبقه های کتابخانه دیگر دست نزده بودم 

خاک گرفته و کهنه به نظر می آمدند

میخواستم این عید برایم متفاوت باشد

می خواستم دوباره همشان را بخوانم

کتاب ها را بادستمال پاک میکردم 

رسیدم به هشت کتاب

صفحه ی اولش را باز کردم

" تقدیم به بهامین عزیزم"

لبخند کمرنگی زدم

صفحات را سریع ورق میزدم تا خاک هایش پاک شود

متوجه ورقی شدم که روی زمین افتاد

برش گرداندم.عکس بود

من بودم و آزاده

آزاده...

آزاده دوست کودکی هایم بود

که با او بزرگ شدم

تنها همین نبود

 آزاده برایم یک دنیا خاطره بود

او برای تمام شیطنت های کودکی وقت داشت.حوصله داشت.انگیزه داشت

نمیدانم کجا و چه زمانی از هم جدا شده بودیم

ولی می دانستم تنها کسی که نشاط را به من باز میگرداند اوست

گویی او هم می دانست که روزی همدیگر را گم خواهیم کرد و من دلم برای دیدنش پر خواهد زد

پشت عکس نوشته بود" اگه گمم کردی پنج شنبه ها نزدیک غروب سر خاک مادرم!"

امروز پنج شنبه بود

ساعت 2 بعد از ظهر بود

دیگر هیچ کاری نمی توانستم بکنم

تمام فکرم آزاده بود

یعنی او می آمد؟

اگر از من توضیح خواست چه بگویم

بگویم کجا بوده ام این سال ها 

چرا از همه فراری بوده ام

بیخیال همه چیز لباس هایم را پوشیدم تا کمی راه بروم و برای خانه خرید کنم

راه رفتم و رفتم و رفتم...

زندگی ام یکنواخت بود...این مسیرها برایم تکراری بود

مسیر جدید بهانه بود

دلم آزاده را می خواست

حتی اگر او آن جا نبود

+دربست بهشت زهرا...

 

 +کلی ویرایش شد آخرش شده همینی که هست!حتی یک داستان دیگه نوشتم و پاک کردم.میدونم یکم طولانیه و خارج از حوصله ی خوانندست ولی اصلا نمیتونستم ذهنمو منسجم کنم.واحتمالش هم هست که رو عکسای دیگه فکر کنم...


برچسب‌ها: زنگ انشا
+ نوشته شده در  یکشنبه 22 تیر1393ساعت 3:24  توسط ArghavaN 

می خوام انقد کتاب بخونم که خفه شم!!!


برچسب‌ها: اعترافات, برسد به دست الف قد دراز
+ نوشته شده در  جمعه 20 تیر1393ساعت 13:5  توسط ArghavaN 

نه این که بلد نباشم خبر بد بدهم!اتفاقا میتوانم!خوب هم میتوانم!دِلَش را دارم!

فقط یک مشکل دارم!بلد نیستم دلداری بدهم!واین گند میزند به تمام آرامشی که برای دادن خبر بد دارم!


برچسب‌ها: اعترافات
+ نوشته شده در  جمعه 20 تیر1393ساعت 2:9  توسط ArghavaN