من رو میتونین در اینستا دنبال کنین.البته اینستا نمیتونه اینجارو از من بگیره.ومطالب اینجا توی صفحه اینستاگرام من بازنشر میشه.ویه چیزی که بهش مطمئنم اینه که اینجا همیشه خواهد بود ولی اینستا رو اطمینانی ندارم...چون این جور برنامه ها زود دلمو میبزنن...

insta ID: raha.no

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ArghavaN  | 

بعد از اینکه نوه عمه عزیزتر از جانمان(!) روی این نشست و این را به فنا داد بعد از یک سال به فکر افتادم که عینک دیگری بخرم و جگر گوشه ام که الان نمیدانم کجاست را بیخیال شوم:(

 

عینک دوست داشتنی ام

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ArghavaN  | 

سه شنبه های خود را چگونه می گذرانید؟

به نام خدا.سه شنبه های من از ساعت 8:30 صبح شروع میشود.با دوستم س قرار میگذارم و به سمت دانشگاه حرکت میکنم.در بوفه به انتظارش می نشینم.اکثر اوقات ما سه شنبه صبح ها در حال کپی کردن جواب تمرین استاتیک هستیم چون شب قبلش حوصله نداشته ایم.البته س همواره شب قبل نوشته و فقط من بی حوصله بوده ام.در حین نوشتن تمرین و اینستا گردی انتظار "ر" و  "ه" را نیز می کشیم تا بیایند و بگویند استاد آز-فیزیکشان این هفته چگونه تحقیرشان کرده است؟خب من به استادشان حق میدهم.که من اگر جای استاد بودم تا الان حذفشان کرده بودم...سه شنبه ها ساعت 10 ما استاتیک داریم ومعمولا اتفاقی می افتد.مثلا این که استاد احتمال 77.3% نمی آید.یا برخلاف دوشنبه ها که لیست حضور غیاب نمی آورد سه شنبه ها می آورد...وعجیب تر امروز بود که بی خبر  میانترم گرفت.درجواب اعتراض ما که میگفتیم استاد قرار بودهفته بعد امتحان بگیرید فرمودند فکر کنید کوییز است!قرار بود همیشه برای کوییز آماده باشید!و من یاد آن هفته ای افتادم که کلاسش را لغو کرده بود و جبرانی گذاشته بود.جلوی آموزش اطلاعیه زده بود و دوعدد ترم خیلی بالایی که اطلاعیه را با نام او دیدند گفتند: اوهو!چه پیشرفتی کرده!جبرانی میزاره!همان جا بود که به نظم در زندگی استادی که نه لیست میاورد نه جزوه نه کتاب و هیئت علمی هم هست پیس پیس!وکلاس هایش را یک خط در میان می آید پی بردم!به همین سادگی...یعنی باورتان می شود من کل طول امتحان از خنده ریسه رفتم؟به چه چیزی خندیدم؟به این که 5 نمره برایم دست تکان میداند و میگفتند سی یو دِ نِکست سِمِستر:) از همه جالب تر حرکت ترک کلاس و خالی دادن ورقه به نشانه اعتراض بود.بعد از امتحان خوش مزه مان همگی در جلوی دانشگاه تجمع کرده بودند که من و س ترجیح دادیم وارد نشویم.موضوع دیگر سه شنبه ها  نوعی آپارتاید حاکم برفضای کلاس است.که بین ما شهرستانی ها و صاحبان استان در میگیرد.خب این بحث خیلی مضخرف می باشد و خیلی نوشته ام درباره اش بسنده میکنم به همین.ممنون که انشای مرا خواندید.


برچسب‌ها: جایی به نام دانشگاه
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ArghavaN  | 

این که من از نوشته های قبلیم لذت میبرم سندروم خاصیه؟اخه میگن معمولا باید از خل بازی های دبیرستانم پشیمون باشم!

پ.ن: قالب رو همینجوری به امان خدا ولش کردم تا سرفرصت بیام شرمنده رنگ ها تناسب ندارن باهم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ArghavaN  | 

درجه احمق بودن آدم ها را چه کسی تعیین میکند؟احمق بودن چیست و احمق کیست؟آیا کسی که حرفی را ساخته و پرداخته میکند تا میان دو همکلاسی قدیمی را بهم بزند احمق نیست؟آیا نباید به او گفت برو به دَرَک؟آیا نباید قدرت حذف چنین آدم هایی از زندگی را داشت؟آیا میدانستید این بار که به من پیام بدهد میشورم و پهنش میکنم روی رخت؟با دوتا گیره که یک وقت باد نبرتش؟باز هم توضیح بدهم یا متوجه شدید که من این بار هیچ شوخی ای ندارم.هیچ بخششی ندارمو اینبار اتفاقا از شتر هم کینه ای تر هستم چون نمیخواهم مانند او احمق باشم و شاید اوهم وبلاگی داشته باشد و پستی برایم بنویسد وکپشنش هم این باشد: من احمقم؟


برچسب‌ها: بدم میاد ازت
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ArghavaN  | 

تبدیل شدن به کسی که دست چپش مدام روی معده اش است و هر چند وقت یکبار دستش بخاطر تزریق آمپول های لعنتی معده کبود می شوند و حوصله درس خواندن ندارد در این هوای عالی و مدام پروژه می ریزند روی سرش (و شما هم میدانید که منظور از پروژه محاسبات یه برج نیست و همان تحقیق های مضخرف است که کپی میکنیم و یکم تغییر قیافه میدهیم و تحویل استاد میدهیم تا استاد هم بداند کوه به کوه نمیرسه آدم به آدم میرسه!)و باید سر اینکه چه کسی برود پشت جا استادی(!) پروژه را ارائه دهد با هم گروهی هایش جنگ کند و آخر سر خودش را پشت جا استادی در مقابل 86:))چشم(43 جفت)ببیند و گزارش کارش کامل باشد و استاد اخمویش 18 بدهد! کار زیاد آسانی نیست...


برچسب‌ها: جایی به نام دانشگاه
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ArghavaN  | 

یه روزی هم میاد همه اینستا رو ول میکنن و به اغوش بلاگفا بازمیگردند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ArghavaN  | 

برید اینجا https://www.google.com/#q=tasvireto&nfpr=1

من ک نفهمیدم جریان چیه

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ArghavaN  | 

صبحش باران زده بود و چتر را با بی میلی توی کیفم گذاشته بودم.باران شدیدی نبود.سرویس دیر آمده بود و عصبانی شده بودم.از پارک سر خیابان عکس گرفته بودم.سرویس آمده بود با تاخیر رسیده بودم ولی استاد هنوز نیامده بود.کلاس دوم کلی خندیده بودیم به توهماتمان.و دختر شیرازی مدام گفته بود شِت!ناهار نخورده بودیم.حدود یک ساعت با دوستی حرف زده بودم .درراه سلف خیس شدیم زیر رگبار.کلی بدوبیراه از دوست جان شنیده بودم که این هم وقت است منو کشوندی واسه ناهار؟!سریع خود را به کلاس رسانده بودیم و در این بین به بعضی ها هم ایش کشداری گفته بودیم.استاد آمده بود و کلی حرف تحویلمان داده بود و به ما به طور مستقیم گفته بود من گوشام درازه که میگین سری از دبیرستان حذف شده؟قسم وآیه آورده بودیم که بابا al chah daaaaaa.واستاد گفته بود دونت گِت مای مانکی آپ!و از آنجایی که استاد خیلی زبان حالیش است خفه خان(!!)گرفته بودیم و سری حل کرده بودیم و استاد به ما گفت خجالت نکشیدید 15فروردین آمدید سر کلاس؟ماا هم گفتیم دست و جیغ و هورا!واستاد چه میداند آمدنم بحر چه بود؟به کجا میروم آخر و این حرفا!سرهمان کلاس باران گرفته بود.تگرگ به شیشه میکوبید و من در کمترین فاصله از پنجره از صدای رعد و برق دست و پاهایم منقبض شده بود و جزوه نمینوشتم.در راه بازگشت تگرگ های به سان گردو چترم را پاره کردند و تو چه میدانی من اون چتر را دوست داشتم و دوبارهم استفاده نکرده بودم...بغضم گرفته بود.با سردرد راه میرفتم.یک ساعت قبلش بود.گفتم آرزویی داری؟از آرزویش گفت.بغض کردم.گفتم اگه من بگم آرزویی ندارم باور میکنی؟گفت دیاتو خیلی کوچیک کردی.هیچ چیز نگفتم.تلفنم زنگ خورد و ب خیال آن که همان مزاحم همیشگی است میخواستم گوشی را در سر خودم بشکنم.جواب دادم از سر اجبار.الو؟خانوم ...؟

یک ساعت کذشته بود.باران باز هم باریده بود.هوا گرفته بود.پشت پنجره بغض کرده بودم.اینبار آرزویی داشتم...


برچسب‌ها: هاف فان هاف سَد
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ArghavaN  | 

گاهی درخت بی ثمر انجیر می بندد به خود

شیری که پوشالی شده زنجیر می بندد به خود

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ArghavaN  |