پیام من ب بابام


برچسب ها: احسان, محمد, میفهمی منو
+    نویسنده ArghavaN  | 

ترم بالایی موجودی است که خود را همه چیز دان میداند.به خود اجازه می دهد ترم اولی هارا مسخره کند و انگار نه انگار که روزی ترم اولی بوده است.اگر شما کلاس های ترم اول را تمام کرده اید وحتی امتحان هایتان شروع نشده است خیالتان راحت باشد.چون اکنون ترم بالایی حساب.میشوید.ترم بالایی بازه ی مشخصی ندارد و به جز ترم اولی ها همه ی افراد دانشگاه ترم بالایی محسوب میشوند.تبصره ای ک وجود دارد این است ک دانشجویان ترم اول ارشد ترم اولی حساب نمی شوند.وبه آن هانیز واژه ی ترم بالایی اطلاق میشود.تبصره ی دیگر اینکه ترم اول فقط در کارشناسی مضخرف است.در دکتری(دکترا نخوانید)ترم اولی آقا یا خانم دکتر لقب می گیرند!

این بود انشای من:) 


برچسب ها: بدبخت نوشت
+    نویسنده ArghavaN 

هنوز نمیدونم چرا تو ارزشیابی به استاد تربیت بدنی بیست دادم!


برچسب ها: بدبخت نوشت
+    نویسنده ArghavaN 

خیلی دوست دارم بعد از اینکه مدرکم را گرفتم بروم سفیر حمایت از کودکان و بیماران باشم.خیلی دوست دارم بعد از اینکه مدرکم را گرفتم بافتنی یاد بگیرم و از این طریق کسب در آمد کنم!نه اینکه فک کنید از رشته ام متنفرممممم و حالت انزجار بهم دست داده است!اتفاقا حالم بهتر شده و دنبال یک کلاه مهندسی هستم که بگزارم روی سرم و چیک چیک!من و کلاه مهندسی همین الان یهویی!!!!

خب ما عادتمان هست که شرایط موجود را قدر ندانیم.تا وقتی دبیرستان بودیم حس مدرسه رفتن نداشتیم  والان دلمان خاطرات آن روزها را میخواهد(فقط خاطرات!)و یک روزی هم میرسد که مثل استاد فیزیک وقتی در پشت جا استادی(!) ایستاده ایم ودانشجویان به ترک دیوار میخندند سرمان را بین دست هایمان فشار دهیم و چشمانمان پر از اشک شود و در مقابل چشمان 40 واندی دانشجو حسرت بخوریم و بگوییم که 10 سال است اینگونه سرخوش نخندیده ایم ویک شعر بخوانیم:

سرفه هایم صدای شیشه خرده میدهند/به گمانم چیزی در درون من شکسته است!

این ترم به ما ثابت کرد که عمر دانشجویی از عمر گل هم کمتر است!وما بهتر است با هم خوش باشیم و همدیگر را به یک عدد چای در روز امتحان نقشه کشی دعوت کنیم تا حالمان جا بیاید(جریان اعتیاد من به چای)واستاد مارا هشت نفر هشت نفر به اتاق مرگ فرا بخواند و به قول خودش 15 دقیقه وقت بدهد و شما مدیونید فکر کنید اگر بیشتر از 8 دقیقه وقت داد!وبا آن لبخند مکش مرگ مایش بگوید: توشمیسیز!و تو فک کنی استاد اهل شهر شماست و توشمیسیز را توشمبسیز بشنوی و خوشحال شوی و این خوشحالی 0.01 ثانیه طول نکشد چون استاد تبریزیست!و این توشمیسیز یعنی قبول نشدید و به عبارت ساده تر افتادی دادااااااش(با ریتم محسن تنابنده در پایتخت).وهمه ی پروژه های 3 تا هزارتومنی مارا با خود ببرد و ما مطمین باشیم که استاد در مسیر بازگشت از دانشگاه به خانه آن هارا در جاده رها خواهد کرد!به زودی میرسد روزی ک 4 بهمن است و من از امتحان فیزیک باز میگردم و میگویم که افتاده ام ولی خوشحالم چون آخرین امتحانمان است!

 

+این پست زیاد "و" داشت دیگه ببخشین

+یکی دیگه این که جنبه فان داشت و ما نهایت تلاشمونو کردیم که نیفتیم نقشه کشی رو!

+و بازهم این که این پست زیادی در هم بود!ببخشید


برچسب ها: دری وری های من
+    نویسنده ArghavaN 

دنیا سلام.زندگی سلام.امروز خدا من را به شما هدیه داده است.با من مهربان باشید.:)


برچسب ها: خودشیفتگی
+    نویسنده ArghavaN 

من سه پست با موضوع های گوناگون نوشتم و پاک کردم!کلی هم نوشتم ها!نه اینکه بگویید یک یا دو خط! پاک کردم چون هیچ کدام به دلم ننشست و در اصل از دلم برنخواست.حالم خوب نیست.بد نیست.حالم معمولی ترین حال دنیاست.بیایید یک چیزی یادمان باشد.کسی که تمام مطالب وبلاگش غمگین است لزومی ندارد که هیچگاه لبخند نزند وبرعکس.کسی که تمامی مطالب وبلاگش فان و طنز است لزومی ندارد هیچ گاه گریه نکند...برای خواسته های دلهایمان دعا کنیم.و دعای هر روزه نمازمان این باشد: خدایا حسادت و خیانت را از وجودم ریشه کَن کُن.که هرچه گناه در نظرتان باشد از همین دو نشات میگیرند...


برچسب ها: دلتنگی, خدا
+    نویسنده ArghavaN 

به نابودی کشوندیم تا بدونم/ همه بود و نبود من تو بودی

بدونم هر چی باشم بی تو هیچم/ بدونم فرصت بودن تو بودی

.

.

تو بگی آره تمومه خدا.به محتاج تو محتاجی حرومه...


برچسب ها: خدا, احسان
+    نویسنده ArghavaN 

تا این جای زندگی خیلی کنار آمده ام با همه چیز.با زمین خوردن ها یا بهتر بگویم زمین زدن هایم!من دانشجوی ترم یک رشته ای به نام در دانشگاهی گمنام در میان دردهای زندگی غلت میزنم.شاید الان در یک شهر دورتر دبیری میخواندم و هیییییییییییچ گلایه ای هم نداشتم از رشته ام!ولی خب حکمت و مصلحت خدا این بود...باورتان میشود من تا زمانی که این رشته را قبول شدم نمیدانستم سازه چیست؟؟؟؟من حتیدتا همین چند هفته پیش هم نمیدانستم سقف خانه را چگونه میسازند که آجر هایش نمیریزد؟!نخندید.چون هییییچ علاقه که نه هیچ جای ذهنم نمیگنجید عمران بخوانم!به همین صراحت...وقتی همکلاسی هایم از فهمیدن شگردی جدید در نقشه کشی ذوق میکنند من عوق میزنم!چارت گروهمان را نگاه میکنم وباید بگویم فقط نگاه میکنم!درست است که ترم اول با سرعت برق وباد تمام شد و هشت ترم هم همین گونه تمام میشود اما جای بحث دارد که بگویم من در میان چارت به دنبال شیمی میگردم!درسی که هیچ جایی در یک رشته زمخت ندارد!وقتی انتخاب رشته میکردم اولویتم یافتن شغل در چهارسال بعد بود.و دوم علاقه .و این گونه بود که مهندسی صنایع را می مردم.بعدش معماری زدم و به نظر خود ابلهم خیلی دخترانه بود.بعدش هم عمران!و خدارا هزاران بار شکر که گول زرق وبرق برق و مکانیک را نخوردم که الان شما یک فرد روانی تحویل میگرفتید!می دانستید حالم خوش نیست؟که چرت مینویسم و کسی نمیخواند و از 7 بازدید کننده و12 بازدید حتی یک نظر هم نصیبم نمیشود و من وبلاگم را دوست دارم و دانشگاه خر است و استاد فیزیک جنون دارد واستاد ادبیات مرا دق میدهد(تا اینجا بدون وقفه نوشتم)من اصلا از او انتظار نمره نداشتم برای کتابی که خوانده ام و نقدش را برایش نوشته ام و خلاصه جان کنده ام و اورا یک فرهیخته میدانستم که برای نوشته های دیگران هر چند چرت ارزش قایل است و من چه میدانستم که آدم ها همه شان زندگی خودشان بیشتر ارزشمند است ولو استاد ادبیات همه چیز دان باشد...من خیلی اعصابم خراب است که استاد فیزیک هیچ چیز نمیداند وفکر میکند میداند چون رساله دکترایش برنده جایزه شده و جایزه بخورد فرق سر من.یک چیزی حالیمان کند که 42 نفری نیفتیم!استاد فیزیک با عرض جسارت یک دزد است.بله دزد است چون از جلسه اولی که آمد سر کلاس و اولین لحظات دانشجو شدنمان بود مدام گفت میفتید و من قبولی نمیدهمو حتی اگر 10  هم بدهم باز هم میفتید.واین گونه بود که اعتماد به نفس مارا دزدید و زد به چاک!استاد ریاضیمان خیلی هم خوب است و مذکر های کلاس شکر میخورند که میگویند سطح پایین درس میدهد و اگر خیلی مرد هستند از امتحان 10 نمره ای میان ترم که از همان دروس سطح پایین بود 3 بگیرند من ناهار بهشان پیتزا میدهم!ما دانشکده نداریم و با عربی ها وحقوق و فقه و این رشته هایک جاییم.نمیخواهد بهتان بر بخورد که من به چه حقی رشته های شما را کوچک شمردم.بحث ارزش رشته نیست.همه ی رشته ها ارزشمندند و نیاز جامعه.اینجا بحث این شعر سهراب است که میگوید:

من به اندازه یک ابر دلم میگیرد

وقتی از پنجره میبینم حوری

- دختر بالغ همسایه-

پای کمیاب ترین نارون روی زمین

فقه میخواند

راستش را بخواهید هیچ به من بر نمیخورد اگر میگفت وقتی ارغوان پای کمیاب ترین نارون روی زمین مقاومت مصالح میخواند!میدانید چرا؟چون ما یک سری درسهای بی انعطاف میخوانیم!بگذریم بگذارید گلایه هایم ته بکشند.استاد تربیت بدنی مان که ...استغفرالله .یک درس یک واحدی یک هفته درمیان دوشنبه ها ساعت دو داریم که اگر یک صدم ثانیه بعد از استاد وارد کلاس شوی بهتر است که درافق محو شوی!زبان را دوست دارم هرچند که موهایش را خوب رنگ نمیزند و سین مدام دم گوش من میخندد که پیرمرد خجالت نمیکشه واقعا؟و من میگویم واللا!وته دلم میگویم خوش بحالش که دلش جوان است.گلایه هایم را اینجا نوشتم چون هیچ فردی از دانشگاه اینجا نیست ومن داد میزنم که از همه شان متنفرممممممممممممممم.انی یک افسردگی ترم اولی نیست.دانشگاه خوب نیست.دانشگاه بد است.آدم هایش احساس بزرگی میکنند در حالی که حقیرند.دوستانت فقط برای سود جویی تو را میخواهند.واگر دو دوست مانند دو خواهر باشند تو همچین شانسی نداری و به درک که نداری!من اصلا دلم سوم دبیرستان را میخواهد...

دیشب در خواب خیلی آرام بودم چون تو را دیدم.آمدی و همه ی غمهایم را بردی و دعایم در نماز این است که دوباره ببینمت...غصه هایم را شستی...وقتی ناراحت بودم دستم را میکشیدی و حرف میزدی...

امشب من و مادر والف و میم وپدر نشسته بودیم وکلی هم میخندیدیم و فیلم میدیدیم و میوه میخوردیم وصحبتهایمان با هم بود ولی همه مان در گذشته ها غرق بودیم...

+به امید روزی که من برای رشته ام بمیرم و خیلی دور نیست آن روز چون قدرت وفق دادن خودم با محیط را در حد معمولی رو به بالا میدانم واین خوب است.

 


برچسب ها: دری وری های من
+    نویسنده ArghavaN 

بیایید با هم یک قرار بگذاریم.بیایید از تمام لحظاتمان عکسای کنیم.بیایید به هم قول دهیم که عکس هارا در یک جای امن نگه داریم.نه این که با هر سری هنگ کردن گوشی یک فرمت فکتری وتمام!(فهمیدین که منظورم خودم بودم؟)

لحظاتی که با عکس ثبت میکنیم قبل و بعدشان هم در خاطرمان می آیند!من تجربه شخصی ام را به شما گفتم.چون هیچ عکسی از بازه زمانی 10تا 16 سالگی ام ندارم!وایضا هیچ خاطره ای هم یادم نمی آید! آن هم بخاطر موبایل که از وقتی آمد عکس گرفتن با آن مد شد!!!وهمان جریان فرمت واین حرف ها!

این عکس مربوط به شش سالگی من است.آن روز را دقیق دقیق به خاطر دارم.کلا هرعکسی را باجزییات لحظه گرفته شدنش به خاطر دارم...خیلی از دوستان این عکسم را دیده اند ولی گفتم اگر یک روزی اینستارا پاک کردم واین عکس هم نابود شد(کاری که از من هیییییچ بعید نیست) لا اقل در وبلاگم داشته باشمش!


برچسب ها: پیشنهاد, حرف های بزرگترانه, عکس نوشت
+    نویسنده ArghavaN 

اینجا

واینجا

و نیز اینجا


برچسب ها: دلتنگی
+    نویسنده ArghavaN 

یجوری میگن تبلت مارشال برای تمام فصول انگار تبلت اپل مثلا زمستونا از کار میفته!


برچسب ها: بدبخت نوشت
+    نویسنده ArghavaN 

دست خودت نیست،گاهی منتظر خبر بدی هستی!تلقین ها کارساز نیستند.

گاهی منتظر یک اتفاق شگرفی!منتظر حل کردن یک مساله ی بسیار سخت در مقابل چشمان حیرت زده ی 42 دانشجو!

درحالی که نمی توانی آن مساله را در مقابل چشمان بسته خود نیز حل کنی!

درد دارد از ایده آل  هایت فاصله بگیری و آرامشت را در همان اتفاق بد جستجوکنی...

درد دارد نتوانی بین یک عالمه کتاب احساس آرامش کنی و مدام منتظر زنگ کسی باشی که خودت هم نمیدانی کیست

این که در خیابان های دانشگاه قدم بزنی و پاییز به زور بخواهد خودش را در دلت جا کند وتو درفکر همان اتفاق باشی و بی اعتنا به پاییز که میخواهد باسرمایش تو را به خود بیاورد به مسیرت ادامه دهی زجر آور است.

در این بین چیزهای دیگری هم حواست را پرت کنند.مثل شماره های روی درختان دانشگاه.به این فکرکنی که اگر یک روز با سین قرار بگزاری زیر درخت شماره 3012 باشد که در خیابان نزدیک به خوابگاهست یا درختان شماره 1000 که نمیدانی کجایند فقط میدانی خیلی از این مسیر دورترند...

همه ی این ها دست خودت نیست...یک آن اتفاق می افتند و زجر میکشی تا بی نهایت...

+من خیلی وقت وبلاگ نویسی درست و درمون نکردم.دیگه جمله ها شکل نمیگیرن تو ذهنم.معذرت میخوام اگه متن ها بی سر و ته شده.باید برگردم به روزهای قبل


برچسب ها: شاید برای شما هم اتفاق بیفتد
+    نویسنده ArghavaN  | 

در تمام عمرم از وقتی همکلاسی و دوست داشتم کسی رو نداشتم که موقعی که کلاس تموم شد بگه : رسیدی اس بده مواظب خودت باش

بیا این بیسکوییت رو بخور تا برسی تو ماشین ضعف میکنیا.ناهار کم خوردی

عکس تمرینارو میفرستم برات."ن " برام فرستاده منم برات میفرستم

درباره اون پسره هیچی نگو به بچه ها.نخند بهش.احساس خوبی نسبت بهش ندارم.تو دردسر میفتی ها.

واز این قبیل حرف ها که ما شاید در حرف های مخاطبان خاص بگردیم و از نزدیک لمسش نکرده باشیم از زبان یک همزبان....

 


برچسب ها: هیس, بدون سوال ونظر
+    نویسنده ArghavaN 

آن روزی که مقرر شود آدم در واگن درجه یک و ادبیات در واگن حمل کالا مسافرت کند، دنیا نابود شده است.


برچسب ها: صدسال تنهایی
+    نویسنده ArghavaN  | 

نوشتن یا ننوشتن مرگ بر برادر بزرگ هیچ فرقی نمی کرد.به نوشتن دفتر خاطرات ادامه می داد یا نمی داد هیچ فرقی نمی کرد.پلیس افکار در هر دو حالت دستگیرش می کرد.حتی اگر یک کلمه هم روی کاغذ ننوشته بود باز هم جرم اصلی اش را که شامل تمام جرایم دیگر می شد مرتکب شده بود.به این جرم می گفتند:" جرم فکری ". جرم فکری چیزی نبود که برای همیشه بتوان آن را مخفی کرد.ممکن بود آدم برای مدتی یا حتی چندسال از دستشان فرار کند ولی دیر یا زود موفق به دستگیری اش می شدند


برچسب ها: ۱۹۸۴
+    نویسنده ArghavaN  | 

جرایم فکری منجر به مرگ نمی شوند، جرایم فکری خود مرگ هستند.(خود را با کسره بخوانید)


برچسب ها: ۱۹۸۴
+    نویسنده ArghavaN  | 

این پست رو بخونید.و برید تو گوگل بزنید ashura

تصاویری میاره که در شان شیعه نیست.خواهش میکنم حقتون رو ادا,کنید.

http://korokodiledaroneman.blogfa.com/post/1082

من این پست رو تو اوتوبوس دارم مینویسم.فقط میگم خیلی ناراحتم که حتی صبر نکردم برسم خونه راحت بنویسم.

 منتشر کنید

یاعلی...


برچسب ها: ashura, imam hussain
+    نویسنده ArghavaN  | 

من الان دقیقا مثل یه آدم گیجم...

یه آدم تو برزخ

که واقعاااااا نمیدونه چیکارکنه و چه تصمیمی بگیره و حتی کدوم تصمیمش بهتره

سرم درد گرفته واقعا...


برچسب ها: میفهمی منو
+    نویسنده ArghavaN  | 

من دلم میخواد برم تهران...

الان بیشتر از چهار سال هست که پاییز رو اونجا نیستم

پاییزهای تهران و همچنین زمستانهایش دلنشینند...

 


برچسب ها: مینویسم تا برآورده شود
+    نویسنده ArghavaN  | 

پیشنهاد

http://www.aparat.com/v/LVq9I


برچسب ها: پیشنهاد
+    نویسنده ArghavaN  | 

قربان و غدير رفت ولي يار نيامد؛ 
بر زخم دل فاطمه غمخوار نيامد ؛
چند روز دگر مانده كه با آه بگوييم: 
اي اهل حرم مير و علمدار نيامد 
سقاي حسين سيد و سالار نيامد
"السلام عليك يا اباعبدالله الحسين(ع)"


برچسب ها: میفهمی منو, دلتنگ نوشت
+    نویسنده ArghavaN  | 

اگر یک درصد اطمینان داشتم که وقتی مگس میشینه رو سروکلم و اذیتم میکنه با چاقو بزنم نابود میشه قید زندگی خودمم میزدم هم اونو خلاص میکردم هم خودمو.لامصب بددددد رو اعصابههههه


برچسب ها: میفهمی منو
+    نویسنده ArghavaN  | 

یادش بخیر.یبار زنگ زدم خونه همکلاسیم.داداشش برداشت

+سلام ببخشید منزل نظری؟

-بله بفرمایید

+نظری هست؟!!!

-خودمم:/

هیچی دیگه منم موندم چی بگم.سه ساعت پشت تلفن به مغزم فشار آوردم که اسم کوچیک نظری چی بود!!!دنیایی بود واسه خودش ابتدایی و راهنمایی.همه با فامیلیامون میشناختیم همو...


برچسب ها: اعترافات, خاطرات
+    نویسنده ArghavaN  | 

قبل تر ها یعنی حدود دو یا سه سال پیش عقیده ام این بود که دانشگاه هر آدم بی شعوری را میتواند دارای شعور کند.منظورم این نیست که آن هایی که دانشگاه میروند بیشعورند.نه.منظورم این است که بعضی بیشعور ها که دانشگاه میروند آدم میشوند.ولی زهی خیال باطل.شعور اگرهم اکتسابی باشد باید از کودکی تمرین شود.اینکه کسی دکترای فلان رشته ی تاپ فلان دانشگاه را داشته باشد دلیل نمیشود که باشعور باشد حتما!حداقل اگر جلوی شما یک فرهیخته باشد شاید درخفایای پنهانی اش افکار نامربوطی بپروراند.خاله زنک باشد و و و و ...

نمیدانم چرا نمیتوانم منظورم را در واژه ها بگنجانم.میخواهم بگویم شاید یک پیرزن بیسواد در روستای دور افتاده شعورش از یک خانوم با مدرک عالی که از ابتدای زندگی اش در تمدن بوده باشعورتر باشد...

+هضم بعضی چیزها واقعا سخت شده برام.بازم تاکید میکنم که به کسی برنخوره.من منظورم شخص خاصی نبود.منظورم همه ی افرادی که ویژگیهاشونو گفتم نبود.ناراحت نشین


برچسب ها: اعترافات
+    نویسنده ArghavaN  | 

افسردگی به نظرم مثل آسم است.وقتی آسم داری تا وقتی موردی پیش نیامده که اذیتش کند آرام است.اما کافی است بوی ادکلن و عطر یا دود ماشین یا سیگاری پا روی دمش بگذارد.آن وقت است که تا آن اسپری کوفتی اش را استفاده نکنی آرام نمیگیری.خیلی درد دارد...خیلی...

افسردگی هم تا وقتی اذیتت نکرده اند آرام است و فقط گاهی در تنهایی با چند قطره اشک خود را تسکین میدهد...

اما امان از روزی که دردهایت جمع بشود روی هم و اشک نشود و هی جمع شود واشک نشود آن وقت است که یک حرف تلخ حکم ضربه ی کاری را دارد.نمیشود مهارش کرد.دیگر مایه ی آرامشش و آرامشت چند قطره اشک نیست.فریاد هم بزنی آرام نمیشوی...

در این مواقع حس میکنی باید یک چاقوی بزرگ درست وسط سینه ات را بشکافد.آرامشت را فقط در آن کار میبینی و گمان میکنی همه ی دردهایت از آن شکاف بیرون میریزد.آرامشت به بی نهایت میل میکند.آرامشی از جنس مرگ...

+سلام.ببخشید دوستان من کمتر سر میزنم بهتون یا اینکه میامو کامنت نمیزارم.به زودی جبران میکنم

+خب شاید بگین خیلی بیماری های دیگرو میشد گذاشت جای آسم.قبول هم دارم.ولی آسم رو نوشتم چون....


برچسب ها: ازاین حوالی
+    نویسنده ArghavaN  | 

گاهی آنقدر واقعیت داری

که پیشانی ام به یک تکه ابر سجده می برد

به یک درخت خیره میشوم

از سنگها توقع دارم

مهربانی را.

باران بر کتفم می بارد

دست هایم هوا را در آغوش می گیرد

شادی پایین تر از این مرتبه است

که بگویم چقدر.

گاهی آنقدر واقعیت داری

که من 

صدای فرو ریختن,

شانه های سنگی شیطان را می شنوم.


برچسب ها: دلتنگی, سلمان هراتی
+    نویسنده ArghavaN  | 

دلم میخواهد یک پست بلندددددد و کش دار و داستانی بنویسم.ولی اصلا کلمات کنارهم نمینشینند...


برچسب ها: بدبخت نوشت
+    نویسنده ArghavaN  | 

"الان" خیلی دوست داشتنیه...

نشستم تو حیاط خوابگاه,آسمون هرازگاهی یه رعدوبرق میزنه...چندقطره بارون رو شیشه ی گوشیمه...هوا هم عااااالی...همونی که دوسش دارم.کاش دوستم نیاد فعلا و من بیشتر لذت ببرم...


برچسب ها: دانشگاه, ازاین حوالی, دوست داشتنی
+    نویسنده ArghavaN  | 

با این وضع گرونی دارو و این که بیممون هیچ جا به درد نمیخوره فک کنم باید برای رفتن پیش دکتر متخصص دوتا ضامن معتبر لازم باشه


برچسب ها: نقل قول
+    نویسنده ArghavaN  | 

دلت بخواهد استاد فارسی را محکممممممم در آغوش بکشی و بگویی :عاشقتم استاد.عاشقتم که همه ی کتابای ناب دنیا را خوانده ای.صدسال تنهایی را نه بار خوانده ای...عاشق کوری هستی.فروغ و فاضل نظری را عاشقی...استاد من عاشق آدم هایی مثل توام که کلییییی کتاب خوانده اند و فقط به صرف مدرک استاد نیستند.این ها چاپلوسی نیستند.چون نه استاد نه هییییچ یک از همکلاسی هایم اینجارا نخواهند خواند...به زودی میخواهم کلییییی کتاب بخرم و بخوانم

+استاد خانوم هستند:دی یه وقت ابهام نشه استغفرالله:)


برچسب ها: دانشگاه, اعترافات
+    نویسنده ArghavaN  |