برات زوده بفهمی من چرا آواره ی دردم

برام زوده از این خلوت به شهر عشق برگردم


سنجــاق شده به : الف
+ نگارش شده در :  93/06/24    نگارنده :  ArghavaN  | 

من از خواب هایی که میبینی میترسم...چون همه شان به واقعیت میپیوندند...


سنجــاق شده به : الف
+ نگارش شده در :  93/06/24    نگارنده :  ArghavaN  | 

اعلام یک زلزله فوری شد.یک زلزله که مرکزش روستایی در فاصله ی دور از ما بود.تیم اعزامی آماده حرکت بود.روحیه ی ضعیفی داشتم ولی خودم هم نمیدانم چگونه در همه ی دوره های هلال احمر شرکت کردم.شاید میخواستم از گذشته ام انتقام بگیرم.وقتی در آن سیل لعنتی همه خانوادم که در مزرعه کار میکردن را ازدست دادم...وقتی هیچ کس نتوانسته بود به آن ها تنفس بدهد و شاید اگر کسی این کارا میکرد من اکنون در راه رفتن به آن روستا نبودم...
بخاطر تکان هایی که جاده ی خاکی در اتومبیلمان ایجاد میکرد از خواب بیدار شدم.ما در ورودی روستا بودیم و در یک نگاه میتوانم بگویم ویرانه بود...حتی یک درصد هم احتمال نمیدادم کسی زنده مانده باشد...
وقتی به گروه های چند نفره تقسیم شدیم من و سه امدادگر دیگر به سمت محله ای آمدیم که گویی گسل همانجا بوده!
دنبال صدای کودکی بودم که میخواست فریاد بزند ولی نمیتوانست و صدایش ناله وار از گلویش خارج میشد.تمام حواسم به صدا بود و نفهمیدم کی پایم را روی آواری گذاشتم که زیرش خالی بود...
تنها صدای سقوطم در جایی مثل زیر زمین را بخاطر دارم.چشم باز کردم تمام تنم درد بود.خودم را به زحمت جا به جا کردم.ساختمان به نظر چند طبقه می آمد.چون آنجا بیشتر از یک زیرزمین معمولی عمق داشت.از ارتفاع خیلی بالاتر چندروزنه  از نور بود.نیم خیز شدم و از دیدن صحنه ی مقابلم ماتم برد.یک دنیا کتاب ...و چند کالبد که نمیدانستم جانی دارند یا نه.به سرعت بالای سر نزدیک ترین آن ها رفتم ولی او مرده بود...دونفر دیگر نیز به علت تنفس نامناسب جان خود را از دست داده بودند...در آن شلوغی یکی از کتاب ها را برداشتم.برایم جالب بود که در روستایی دور افتاده چنین کتابخانه ای وجود داشته باشد...یکی از کتاب ها را برداشتم.کتاب بسیار قدیمی بود.چند کتاب دیگر را نیز نگاه کردم.به خط و زبانی بودند که من تا به حال الفبای آن ها را در هیچ کجا ندیده بودم.باورم نمیشد من به گنجینه ی عظیمی دست یافته بودم.گنجینه ای که شاید فقط همین سه نفر از داستان آن خبر داشتند...دنبال راهی برای خروج میگشتم که صدایی وحشتناک آمد و همه جا تاریک شد.تاریک تاریک تاریک 
گویی من و آن سه نفر با یک دنیا تاریخ برای همیشه مدفون شدیم.

+متاسفم بازم با گوشی نوشتمو هول هولکی شد یکم.اشکالات تایپی یا فنی رو بهم بگین ممنون میشم.

+کامنت ها رو هم انبار شدن.به زودی جواب میدم


سنجــاق شده به : زنگ انشا, داستان
+ نگارش شده در :  93/06/24    نگارنده :  ArghavaN  | 

تا حالا یه جنایتکار دیدین؟تا حالا با کسی که شیاد و قاتل و جانی و تبهکار و بدکاره و هرزه بوده دوست بودین؟نبودین؟اگه با من دوستین باید بگم بودین


سنجــاق شده به : از این حوالی, دلتنگی
+ نگارش شده در :  93/06/23    نگارنده :  ArghavaN  | 

خیلی دلم میخواست الان خواهرم بغلم میکرد و کلی گریه میکردم....

معلومه حالم خوش نیست؟از پستایی که میزارم معلومه؟


سنجــاق شده به : دلتنگی
+ نگارش شده در :  93/06/19    نگارنده :  ArghavaN  | 

جواب انتخاب رشته رو که دیدین...

احساس میکنم باختم همه چیو...

حالم اصلا خوش نیست.ناشکریه ولی دست خودم نیست

خدایا ببخش سعی میکنم خوب شم سعی میکنم قدر نعمتایی که دادی رو بدونم

 


سنجــاق شده به : دلتنگی
+ نگارش شده در :  93/06/19    نگارنده :  ArghavaN  | 


سنجــاق شده به : از این حوالی, دلتنگی
+ نگارش شده در :  93/06/18    نگارنده :  ArghavaN  |