قربان و غدير رفت ولي يار نيامد؛ 
بر زخم دل فاطمه غمخوار نيامد ؛
چند روز دگر مانده كه با آه بگوييم: 
اي اهل حرم مير و علمدار نيامد 
سقاي حسين سيد و سالار نيامد
"السلام عليك يا اباعبدالله الحسين(ع)"


سنجــاق شده به : میفهمی منو, دلتنگ نوشت
+ نگارش شده در :  93/07/30    نگارنده :  ArghavaN  | 

اگر یک درصد اطمینان داشتم که وقتی مگس میشینه رو سروکلم و اذیتم میکنه با چاقو بزنم نابود میشه قید زندگی خودمم میزدم هم اونو خلاص میکردم هم خودمو.لامصب بددددد رو اعصابههههه


سنجــاق شده به : میفهمی منو
+ نگارش شده در :  93/07/27    نگارنده :  ArghavaN  | 

یادش بخیر.یبار زنگ زدم خونه همکلاسیم.داداشش برداشت

+سلام ببخشید منزل نظری؟

-بله بفرمایید

+نظری هست؟!!!

-خودمم:/

هیچی دیگه منم موندم چی بگم.سه ساعت پشت تلفن به مغزم فشار آوردم که اسم کوچیک نظری چی بود!!!دنیایی بود واسه خودش ابتدایی و راهنمایی.همه با فامیلیامون میشناختیم همو...


سنجــاق شده به : اعترافات, خاطرات
+ نگارش شده در :  93/07/27    نگارنده :  ArghavaN  | 

قبل تر ها یعنی حدود دو یا سه سال پیش عقیده ام این بود که دانشگاه هر آدم بی شعوری را میتواند دارای شعور کند.منظورم این نیست که آن هایی که دانشگاه میروند بیشعورند.نه.منظورم این است که بعضی بیشعور ها که دانشگاه میروند آدم میشوند.ولی زهی خیال باطل.شعور اگرهم اکتسابی باشد باید از کودکی تمرین شود.اینکه کسی دکترای فلان رشته ی تاپ فلان دانشگاه را داشته باشد دلیل نمیشود که باشعور باشد حتما!حداقل اگر جلوی شما یک فرهیخته باشد شاید درخفایای پنهانی اش افکار نامربوطی بپروراند.خاله زنک باشد و و و و ...

نمیدانم چرا نمیتوانم منظورم را در واژه ها بگنجانم.میخواهم بگویم شاید یک پیرزن بیسواد در روستای دور افتاده شعورش از یک خانوم با مدرک عالی که از ابتدای زندگی اش در تمدن بوده باشعورتر باشد...

+هضم بعضی چیزها واقعا سخت شده برام.بازم تاکید میکنم که به کسی برنخوره.من منظورم شخص خاصی نبود.منظورم همه ی افرادی که ویژگیهاشونو گفتم نبود.ناراحت نشین


سنجــاق شده به : اعترافات
+ نگارش شده در :  93/07/17    نگارنده :  ArghavaN  | 

افسردگی به نظرم مثل آسم است.وقتی آسم داری تا وقتی موردی پیش نیامده که اذیتش کند آرام است.اما کافی است بوی ادکلن و عطر یا دود ماشین یا سیگاری پا روی دمش بگذارد.آن وقت است که تا آن اسپری کوفتی اش را استفاده نکنی آرام نمیگیری.خیلی درد دارد...خیلی...

افسردگی هم تا وقتی اذیتت نکرده اند آرام است و فقط گاهی در تنهایی با چند قطره اشک خود را تسکین میدهد...

اما امان از روزی که دردهایت جمع بشود روی هم و اشک نشود و هی جمع شود واشک نشود آن وقت است که یک حرف تلخ حکم ضربه ی کاری را دارد.نمیشود مهارش کرد.دیگر مایه ی آرامشش و آرامشت چند قطره اشک نیست.فریاد هم بزنی آرام نمیشوی...

در این مواقع حس میکنی باید یک چاقوی بزرگ درست وسط سینه ات را بشکافد.آرامشت را فقط در آن کار میبینی و گمان میکنی همه ی دردهایت از آن شکاف بیرون میریزد.آرامشت به بی نهایت میل میکند.آرامشی از جنس مرگ...

+سلام.ببخشید دوستان من کمتر سر میزنم بهتون یا اینکه میامو کامنت نمیزارم.به زودی جبران میکنم

+خب شاید بگین خیلی بیماری های دیگرو میشد گذاشت جای آسم.قبول هم دارم.ولی آسم رو نوشتم چون....


سنجــاق شده به : ازاین حوالی
+ نگارش شده در :  93/07/17    نگارنده :  ArghavaN  | 

گاهی آنقدر واقعیت داری

که پیشانی ام به یک تکه ابر سجده می برد

به یک درخت خیره میشوم

از سنگها توقع دارم

مهربانی را.

باران بر کتفم می بارد

دست هایم هوا را در آغوش می گیرد

شادی پایین تر از این مرتبه است

که بگویم چقدر.

گاهی آنقدر واقعیت داری

که من 

صدای فرو ریختن,

شانه های سنگی شیطان را می شنوم.


سنجــاق شده به : دلتنگی, سلمان هراتی
+ نگارش شده در :  93/07/10    نگارنده :  ArghavaN  | 

دلم میخواهد یک پست بلندددددد و کش دار و داستانی بنویسم.ولی اصلا کلمات کنارهم نمینشینند...


سنجــاق شده به : بدبخت نوشت
+ نگارش شده در :  93/07/07    نگارنده :  ArghavaN  |