کودکی هایم رادوست ندارم واکاوی آن روزها خاطرات دلنشینی برایم به ارمغان نمی آورند شاید آن روزها باران نمی آمد اما این چشمانم بودند که مانند شیشیه ی باران زده بودند....
برچسب‌ها: زنگ انشا
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 مرداد1393ساعت 0:37  توسط ArghavaN  | 

خب لازم نیست بگم که انتخاب رشته چقد کار سختیه!ینی از شبی که نتایج رو زدن تا همین دو سه روز پیش درگیرش بودیم!کلی هم خسته شدیم از بس کاغذ نوشتیمو پاک کردیم!درنهایت این کارو کردیم 

http://s5.picofile.com/file/8135438384/2014_08_16_21_08_52.jpg

 


برچسب‌ها: از این حوالی
+ نوشته شده در  شنبه 25 مرداد1393ساعت 21:21  توسط ArghavaN  | 

تمام نیرویم در پاهایم جمع شده بود.از ترس پشت سرم را هم نگاه نمیکردم.دویدن در ماسه های ساحل که گاهی موجی هم شرایط را دشوارتر میکرد سخت ترین کار دنیا بود در آن لحظه...تمام لباسهایم خیس بودند...دسته ای از موهایم که آب ازشان میچکید مزاحم دیدم میشدند...

صدایش نامفهوم بود.ولی هرچه بیشتر میگذشت وتوانم برای دویدن کمتر می شد صدایش واضح تر میشد که میگفت بایستم

او را در چند قدمی خودم حس میکردم...حرکت پاهایم دیگر شباهتی به دویدن نداشت.از پشت دستم را کشید

با حرص تمام برم گرداند.چشمانم بیش از حد معمول باز بودند...با دو دستش محکم تکانم میداد و مدام سوال میپرسید

 - تو چت شده چرا ازم فرار میکنی ازم من آزارت میدم؟هان؟یه چیزی بگو...من فقط دوست دارم احمق

نمیدانست من از همین جمله ی آخرش فرار میکردم...از همان احساس میترسیدم...از دوست داشتن و دوسا داشته شدن

 

+تو شرایط نامناسبی نوشتمش.خیلی ایراد داره.شرمنده


برچسب‌ها: زنگ انشا
+ نوشته شده در  سه شنبه 14 مرداد1393ساعت 1:39  توسط ArghavaN  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 مرداد1393ساعت 20:41  توسط ArghavaN  | 

شهر ما امسال برای دخترا تربیت معلم نداره!همین...


برچسب‌ها: هیس
+ نوشته شده در  جمعه 10 مرداد1393ساعت 18:49  توسط ArghavaN  | 

خب یعنی چی این؟: چرا از بی پولی وسطح پایین بودن من فرار میکنن

این جمله رو یک بنده خدایی تو بینگ جستجو کرده بعد رسیده به وبلاگ من!!!

+ نوشته شده در  جمعه 3 مرداد1393ساعت 14:53  توسط ArghavaN  | 

این سکوت بعد از اذان که همه نماز خوندن و خوابن خیلی ترسناکه...


برچسب‌ها: اعترافات
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مرداد1393ساعت 4:37  توسط ArghavaN